با وجود اینکه جهان پیرامون ما بسیار پیچیده است، و با وجود اینکه احتمال دارد ابعاد دیگری نیز داشته باشد اما فرایند ها به نظر می رسند که شکلی یکپارچه داشته باشند و از قوانین علت و معلولی پیروی کنند. بگذارید اسم این شکل یکپارچه که روابط علت و معلولی (کنش و واکنش) در آن هست را سامانه (یا همان سیستم) بگذاریم.
این درک، کار ما را در تصمیم گیریهای زندگی بسیار ساده می سازد چون می توانیم از تمام آن پیچیدگی ها صرف نظر کنیم و بگوییم: می می دانم که sigma F = 0
یعنی از هر دست بدی از همان دست هم می گیری، یعنی هر کاری که به محیط اطرافت کنی، محیط اطراف هم معادل همان کار را به تو بر می گردانند. عکس آن هم صادق است، یعنی هر کاری که محیط به تو وارد می کند، تو هم جواب آن را می دهی.
خیلی ساده و تکراری به نظر آمد؟
خوب آره. ساده است ولی ما همین جا هم گیر داریم. در طرز فکری که ما با آن بار آمده ایم یک همیشه یک ایده آل وجود دارد و یک وضع اسف بار. یک مجرم وجود دارد و یک انسان کامل. بیشتر مواقع که با خود فکر می کنیم، مجرم فرد دیگر است و ما انسان کامل. وقتی در جمع صحبت می کنیم به طرز عجیبی خودمان هم جزو مجرمان جا می دهیم و مجرم می شود جامعه ما و انسان کامل تبدیل به جوامع دیگر می شود. فکر می کنم لازم نیست راجع به وضع ایده آل و وضع اسف بار هم مثال بزنم.
اگر در تشریحی که در بالا اشاره شد، با من هم رای هستید، این بدان معناست که طرز فکری که ما با آن رشد کرده ایم، علی رغم نکات مثبتی که دارد، یک ضعف نیز دارد و آن درگیر کردن ذهن ما با یک بازی روانی است. ما انرژی منفی می دهیم و طبق قانون فوق انرژی منفی هم جذب می کنیم. مسایلی که اطراف ما اتفاق می افتد مجرم ندارد و انسان کامل نیز مسئله ای مبهم و غیر واقعی است. اتفاقات پیرامون ما یک سری پدیده هستند که از یک قانون کلی پیروی می کنند.
در زندگی "تو" هستی و "سیستم". به این دلیل که تو فردیت خودت را باور داری و شعور و درکی منحصر به فرد برایت صادق است. دیگران، افراد خانواده، دوستان و دشمنان، غریبه ها، همه و همه چیزهای دیگر، همه با هم ترکیب می شوند و این "سیستم" را به وجود می آورند. پس تو هستی و سیستم. تبادل می کنی. اگر بعد زمان را در نظر بگیری، سرنوشتت پیدا می شود. اگر بعدهای دگر را بشناسی و در نظر بگیری، احساسات، خوبی و بدی (که آگاهانه و شعور تو تشخیص داده) پیدا می شود. خوبی و بدی خیلی ساده است. اگر تو فکر می کنی خوبی یا کاری که می کنی درست است، پس خوبی. بگذار دیگران روی بعد های خودشان تصیمی بگیریند. همه قضاوت های آنها، اتفاقات بین تو و سیستم نیست. اتفاقات درون خود سیستم است که از تو جداست.
نقطه اتصال این مباحث طرح شده این است که تو اگر چیزی در زندگی می خواهی، ابتدا باید روی شعورت کار کنی (طرز فکرت را درست کنی) و آن را به شکلی بازسازی و ترمیم کنی که دستش بتواند خواسته تو را بگیرد. بعد از این مرحله آماده شدن، خودت را جمع و جور کنی و روی بدست آوردن چیزی که می خواهی تمرکز داشته باشی و برای آن بکوشی. سیستم هیچ دلیلی ندارد که خواسته ات را به تو برنگرداند و اصلا در این موضوع صاحب اخیتار نیست و دلبخواهی کار نمی کند.
این درک، کار ما را در تصمیم گیریهای زندگی بسیار ساده می سازد چون می توانیم از تمام آن پیچیدگی ها صرف نظر کنیم و بگوییم: می می دانم که sigma F = 0
یعنی از هر دست بدی از همان دست هم می گیری، یعنی هر کاری که به محیط اطرافت کنی، محیط اطراف هم معادل همان کار را به تو بر می گردانند. عکس آن هم صادق است، یعنی هر کاری که محیط به تو وارد می کند، تو هم جواب آن را می دهی.
خیلی ساده و تکراری به نظر آمد؟
خوب آره. ساده است ولی ما همین جا هم گیر داریم. در طرز فکری که ما با آن بار آمده ایم یک همیشه یک ایده آل وجود دارد و یک وضع اسف بار. یک مجرم وجود دارد و یک انسان کامل. بیشتر مواقع که با خود فکر می کنیم، مجرم فرد دیگر است و ما انسان کامل. وقتی در جمع صحبت می کنیم به طرز عجیبی خودمان هم جزو مجرمان جا می دهیم و مجرم می شود جامعه ما و انسان کامل تبدیل به جوامع دیگر می شود. فکر می کنم لازم نیست راجع به وضع ایده آل و وضع اسف بار هم مثال بزنم.
اگر در تشریحی که در بالا اشاره شد، با من هم رای هستید، این بدان معناست که طرز فکری که ما با آن رشد کرده ایم، علی رغم نکات مثبتی که دارد، یک ضعف نیز دارد و آن درگیر کردن ذهن ما با یک بازی روانی است. ما انرژی منفی می دهیم و طبق قانون فوق انرژی منفی هم جذب می کنیم. مسایلی که اطراف ما اتفاق می افتد مجرم ندارد و انسان کامل نیز مسئله ای مبهم و غیر واقعی است. اتفاقات پیرامون ما یک سری پدیده هستند که از یک قانون کلی پیروی می کنند.
در زندگی "تو" هستی و "سیستم". به این دلیل که تو فردیت خودت را باور داری و شعور و درکی منحصر به فرد برایت صادق است. دیگران، افراد خانواده، دوستان و دشمنان، غریبه ها، همه و همه چیزهای دیگر، همه با هم ترکیب می شوند و این "سیستم" را به وجود می آورند. پس تو هستی و سیستم. تبادل می کنی. اگر بعد زمان را در نظر بگیری، سرنوشتت پیدا می شود. اگر بعدهای دگر را بشناسی و در نظر بگیری، احساسات، خوبی و بدی (که آگاهانه و شعور تو تشخیص داده) پیدا می شود. خوبی و بدی خیلی ساده است. اگر تو فکر می کنی خوبی یا کاری که می کنی درست است، پس خوبی. بگذار دیگران روی بعد های خودشان تصیمی بگیریند. همه قضاوت های آنها، اتفاقات بین تو و سیستم نیست. اتفاقات درون خود سیستم است که از تو جداست.
نقطه اتصال این مباحث طرح شده این است که تو اگر چیزی در زندگی می خواهی، ابتدا باید روی شعورت کار کنی (طرز فکرت را درست کنی) و آن را به شکلی بازسازی و ترمیم کنی که دستش بتواند خواسته تو را بگیرد. بعد از این مرحله آماده شدن، خودت را جمع و جور کنی و روی بدست آوردن چیزی که می خواهی تمرکز داشته باشی و برای آن بکوشی. سیستم هیچ دلیلی ندارد که خواسته ات را به تو برنگرداند و اصلا در این موضوع صاحب اخیتار نیست و دلبخواهی کار نمی کند.