چهارشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۹

مدتی است صفحه ای خالی پیش رویم است... نه آنکه حرفی ندارم، بین تمام حرفهایم به دنبال گفتی هستم. آنچه را که گفتنش شایسته و بایسته است.
زندگی ام شده مانند مگسی که برای رهایی از فضای بسته خانه، خود را به شیشه پنجره ای نیمه باز می کوبد. خسته و کلافه همین یک راه حل را که پیدا کرده به امید رهایی می پوید، با سر به شیشه می خورد و بار دیگر آنرا تکرار می کند.
نه جسارت امتحان جایی دیگر دارد و نه حاضر است دست از تلاش بردارد.
و از قدیم گفته اند اگر کاری را که همیشه انجام می دادی انجام دهی، همان نتایجی را به دست می آوری که همیشه به دست می آوردی.

می خواهم تغییر کند، نمی خواهم تغییر کنم
می خواهم پیش بیاید، نه آنکه پیدا کنم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر